دوســــــتی
دوست کسی است که من میتوانم جلوی او با صدای بلند فکر کنم
تو سیگارو خاموش کن تا بگم چطور میشه با گریه هم دود شد چطور میشه با خنده هم زخم خورد چطور میشه با عشق نابود شد
به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند معذرت می خواهم 30 آذر بود ؟ و نگفتيم چونکه آذر
اين آخرين شامه اين آخرين شامه دلسرده چين هاي چروکيده ي چهره ام نباش دلسرده لبخند هاي نارنجي پاييز که ديگر پير شدن ندارد !
حال این روز هایم را فقط من میدانم و من حال گرمای آغوشت را من میدانم من من اسمان را محکم در آغوش گرفته ام تا به زمین نیاید تو فقط باری دیگر بگو دوستت دارم
هیچکسم!!!؟ از حال من نپرس !!! مثل تف
سربالاست احوالِ این روزهایم! میان ِ
بگویم یا نگویم بفهمی یا
نفهمی اسیرم ... این روزها " من دلم برایت
تنگ شده! " آنقدر
زیاد که در
دلِ تاریک شب بی روزنِ
نور هیچ امیدی تنهای
تنها در سکوت درد
میکشم نبودنت را نداشتنت
را و
دردناکتر این که نمیدانم میخواهمت یا نه! از که
باید بپرسم آن
روزهایمان بودن
هایمان عاشقانه
هایمان حقیقت
بود یا خیال؟! من چه
کنم نازنینم! از که
بپرسم که تو
دیگر نیستی که جاده ای
که رفته ای یک طرفه بود ...
این روزها دلم هوای با تو بودن کرده است اما تو در هوای دیگری پرواز میکنی با او
شمعها رو روشن کن
نبضت تو دستهامه، شمعها رو روشن کن
با تو سر يک ميز
اين آخرين مهره از آخرين پائيز
اين آخرين لبخند
اين آخرين بوسه
بعد از تو اين شبها
تکرار کابوس
| www . night Skin . ir |


